|
دانشجو، دانشگاه، و روزگار ما
وقتي زندهياد شاهرخ مسكوب در بيمارستاني در پاريس درگذشت و پيكر او را براي خاكسپاري به سرزمين محبوبش – ايران – آوردند، در برخي از شهرها، از آنجمله در اصفهان، مراسمي در گراميداشت ياد او برپا شد؛ و به قول «شهريار» «يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود». در همان زمان دختر خانم جواني كه در رشتهي زبان و ادبيات فارسي، از يكي از دانشگاههاي معتبر دولتي مدرك «كارشناسي» داشت، از من پرسيد: «شاهرخ مسكوب كي بود؟».
اين پرسش ساده مرا به ياد ماجرايي انداخت كه چند سال پيش يك دبير با سابقهي ادبيات، كه او هم از همان دانشگاه مدرك ليسانس داشت، پس از سالها تدريس ادبيات فارسي و در شرف بازنشستگي، وقتي صحبت از حافظ خلخالي، حافظ غني – قزويني، حافظ خانلري، حافظ نيساري، حافظ سايه، ... در ميان بود، حيرتزده پرسيد: مگر حافظ يك ديوان بيشتر دارد؟
نمونههاي ديگري هم هست. مثلاً در اواسط مهرماه گذشته، دوستي كه در يك دانشگاه دولتي، نميدانم در كدام رشتهي هنري، عكاسي درس ميدهد، در مسير بازگشت از دانشگاه، سري به محل كار من زد و ساعتي پيش من ماند. او ميگفت پرسشنامههايي را به دانشجويان داده تا اطلاعات عمومي آنها را از مقولههاي مختلف ادبي و هنري محك بزند و لابد برنامهي درسياش را بر اساس آن تنظيم كند. پاسخهايي را كه دانشجوها داده بودند حالا به ياد ندارم؛ اما يادم است كه گفت هيچكدام از دانشجويان اسم ساعدي و گلستان و چوبك و علوي را نشنيده بودند.
اين نمونهها البته عموميت ندارد. در ميان همين نسل جوان گاهي افرادي را ميبينم كه وسعت دانش آنها حيرتزدهام ميكند. آنها در همان سن و سالي كه شاهرخ جوان (و نسل بعدي كه ما باشيم) خود را با خواندن كتابهاي پليسي و عشقي عوامپسند، مثل نوشتهي جينگوز رجايي و ميكي اسپيلين و ميشل زواگو و «ح.م. حميد» سرگرم ميكردند (و ميكرديم)، فوكو و دريدا ميخوانند و حتّا آنها را نقد ميكنند؛ و اين اميد را در آدم بهوجود ميآورند كه از ميان اين نسلي كه به آخرين دستآوردهاي فكري و فلسفي جهان دسترسي دارد، لابد فردا انديشمنداني ظهور ميكنند كه فرهنگ و انديشهي ايران، بلكه جهان، را دگرگون خواهند كرد؛ و امثال شاهرخ مسكوب را پشت سر خواهند گذاشت.
با اين همه، فعلاً شاهرخ مسكوب در ادب معاصر فارسي نامي آشناست. او اگرچه در چند رشتهي ادب و فرهنگ فارسي (ترجمه، پژوهش، داستان،...) آثاري از خود به يادگار گذاشت، اما اهميت او بيشتر به خاطر آثاري است كه خود با عنوان «جستار» (Essay) از آن نام ميبرد. آثاري كه با «مقدمه بر رستم و اسفنديار» شروع ميشود، و با «ارمغان مور» (كه پس از درگذشت او، به همت دوستش دكتر حسن كامشاد منتشر شد) پايان مييابد. دكتر محمدرضا شفيعي كدكني، استاد معتبر دانشگاه و صاحبنظر گرانمايه در ادب قديم و جديد فارسي، در زماني كه «سوگ سياوش در مرگ و رستاخيز» تازه چاپ شده بود (پس از «مقدمه بر رستم و اسفنديار»)، دربارهاش گفت: كار شما در ادبيات فارسي اولين كاري است كه در اين زمينه شده، و همه اعتراف دارند كه بهترين كار هم هست... .
سالها بعد، پس از درگذشت مسكوب، اسماعيل نوري علا، شاعر و نويسندهي صاحبنام دهههاي چهل و پنجاه، در گفتاري با عنوان «مسكوب آبروي غربت ما بود» يادآور شد كه « «مقدمه بر رستم و اسفنديار» يكي از نخستين تفسيرهاي ادبي در زبان فارسي بود كه سطح كار را تا ارتفاع انديشهي جهانپذير نظريههاي ادبي بالا كشيد و به ما ياد داد كه چگونه ميتوان از منظر امروز از سرچشمههاي كهن نوشيد»... .
دوستي نويسنده كه هم داستاننويس است و هم ترجمههايي كرده و هم در دانشگاه ادبيات فارسي درس ميدهد، در جمع كوچكي از دوستان اهل قلم، آثار شاهنامهشناختي مسكوب را از نظر «علمي» و «تحقيقي» چندان سزاوار ارزش نميدانست؛ و بيپروا ميگفت: او (يعني مسكوب) به بهانهي «جستار» مهار قلم را رها ميكند و با درازگويي و پراگندهگويي، هرچه را به ذهن و قلمش ميآيد، مينويسد. نه در بند انضباط علمي و پژوهشي است، نه در قيد معيارهاي نقد ادبي...؛ و به ما ميگفت: شما بيجهت اين نوع نوشتههاي بياسلوب را «باد ميكنيد» و نويسندهاش را در جايي مينشانيد كه سزاوار نيست... .
آنچه در اين نوشته ميآيد، بيشتر به منظور اشاره به شيوهيي از انديشه و جستوجوي دانش و گونهيي ادبي به نام «جستار» (Essai) است؛ و يادآوري نمونهي درخشان آن در كار شاهرخ مسكوب. قصدم اين نيست كه ارزشهاي علمي و پژوهشي نوشتههاي شاهنامهشناختي مسكوب را با معيار مورد پسند و پذيرش دانشگاهيان ارزيابي كنم؛ تنها ميخواهم نوع ديگري از مواجهه با آثار ادبي بزرگ (يا آنطور كه مسكوب ميگفت: «ادبيات بزرگ») را نشان دهم؛ و يادآوري كنم كه مسكوب اگر پايهگذار اين نوع از مواجهه هم نبود (كه بود)، باري، گامهاي بلند در اين راه برداشت؛ و آثاري ماندگار به يادگار گذاشت. اين يادآوري براي آن است كه در دانشگاههاي ما، مخصوصاً بعد از تعطيل و سپس بازگشايي آن در اواخر دههي پنجاه و اوايل دههي شصت كه بسياري از استادان توانا از كار بر كنار شدند و بسياري ديگر (از جمله همان دوست داستاننويس ما) جاي آنها نشستند، اين نوع ادبي را (همچنان كه شعر و ادب معاصر را) به رسميت نميشناسند؛ و ارزشهاي آن را در نمييابند. بنابراين، جواناني هم كه به اين دانشگاهها ميروند، نه «دانشجو» كه «دانشآموز»اند؛ و در بهترين حالت، همان دانشي را فراميگيرند كه پيشتر شناخته و تدوين شده و بيشتر از جنس «تاريخ ادبيات» است. به عبارت ديگر: آنها همه (استاد و شاگرد) مصرفكنندهي دانش موجوداند؛ نه توليدكنندهي آن. از اينروست كه اينگونه نوشتهها را «بياسلوب» ميدانند؛ زيرا با اسلوبي كه آنها ميشناسند جور در نميآيد. يادآوري من براي اين است كه به دانشجوي ادبيات يادآوري كنم كه علاوه بر درس و بحث مدرسه، (كه البته ارزش خاص خود را دارد)، آبشخورهاي ديگري هم هست كه راه كشف و توليد معاني تازه و چشماندازهاي ديگري را باز ميكند. اگر آن حافظِ ادبيات ما توصيه فرمود «بشوي اوراق اگر همدرس مايي / كه علم عشق در دفتر نباشد»، اين نيست كه با درس و دفتر بيگانه بوده باشد. اين است كه عرصههاي ناگشوده را آن سوي درس و دفتر ميبيند. آنان كه در حصار درس و دفتر محبوساند، به فرض هم كه آن را خوب آموخته باشند، طبعاً توانايي ديدنِ آن عرصههاي ناگشوده را ندارند و چهبسا بگويند؛ فقط كساني شيفتهي حافظ ميشوند كه در شناخت ادبياتْ تازهكاراند؛ چنانكه يكي از استادان بسيار باسواد و دانشمند به خودِ من گفت.
لسانالغيب در همان غزل پاسخ اين درسخواندههاي البته باسواد و دانشمند را داده است: «كسي گيرد خطا بر نظم حافظ / كه هيچش لطف در گوهر نباشد».
اما بهرغم اين عتاب حافظانه، بايد به يادداشت كه حافظ هم اوج و حضيض خود را دارد. حالا كه آن شاعرِ شاعران دستش از دنيا كوتاه است، و نسخههاي معتبري هم از ديوان او به چاپ رسيده، ميتوان با جرأت بيشتري به نقد كار او نشست، و اوج و حضيض كار او را نشان داد؛ و به قول ابوالحسن نجفي و ضياء موحد وارد مرحلهي دوم «حافظپژوهي»، يعني نقد كار آن شاعر بزرگ، شد. «حضيض» اينجا اصطلاحي است كه من با ترس و لرز آن را به كار ميبرم؛ اما صاحبنظرانِ شعرشناس قاعدتاً با جرأت و جسارت بيشتري ميتوانند وارد اين ميدان شوند؛ و به رغم هالهي تقدسي كه حافظ را در بر گرفته، به ارزيابي شعر او برخيزند. چنانكه مثلاً ضياء موحد فلان غزل او را «چيزي جز تصنع و بازي با زبان و ماندن در كليشهها و مراعات نظيرهاي تكراري و تأكيد افراطي بر موسيقي الفاظ» نميداند. بعيد است كه دكتر ضياء موحد با آن دانشي كه دارد، تفاوت «مراعات نظيرهاي تكراري» را با آن پيوندهاي چندوجهي كه مفردات يك شعر ساختارمند را در لايههاي مختلف به هم پيوند ميزند و تشكل زباني ويژهيي را پديد ميآورد، نتواند تشخيص دهد.
از درستي يا نادرستي اين انتقادها، و اينكه آيا راست است يا بي«لطف»ي؟ ميگذرم؛ اما اين را يادآور ميشوم كه اينجا دانشِ تنها گرهگشا نيست؛ و بينش ديگري را ميطلبد. باز هم تأكيد ميكنم كه منظور من اصلاً بياعتبار شمردن دانش آكادميك و مدون نيست. مقصودم اين است كه چه بهتر كه با اين دانش، «حسن ادب و شيوهي صاحبنظري» هم باشد.
از مطلب پرت افتادم. سخن بر سرِ نوع ادبيِ خاصي بود كه آن را در انگليسي Essay، در فرانسه Essai، در آلماني Versuch 1 ميگويند؛ و در فارسي، علاوه بر آن «مقالت» قديم، واژهي «جستار» را (به سياق «گفتار») براي آن پيشنهاد كردهاند.
يوسف اسحاقپور در سخنرانياش دربارهي «شاهرخ مسكوب و آثارش» (آوريل 2005 – پاريس) در معرفي اين نوع ادبي، پس از يادآوري سابقهي آن در «اكثر نوشتههاي عرفاني ايران»، ميگويد: «اسه رابطي است بين دنياي زندگي، شعر و هنر و دنياي فكر و عرفان و فلسفه؛ بين دنياي جسمي، حسي و تصويري و دنياي فكر و ايده». او همچنين يادآور ميشود كه «اسه اثري است از نويسندهاي غيرمتخصص براي خوانندهاي غيرمتخصص»؛ اما بلافاصله يادآور ميشود كه «مقصود اين نيست كه اسهايست در مطلب مورد نظرش تخصص ندارد و تحقيق نكرده؛ بلكه معني و مفهومش اين است كه پيش از ورود، تحقيق و تخصص و علمش را در رختكن ميگذارد و هدفش بحث و جدل نيست؛ مسائل مهمتر و بزرگتري را در نظر دارد كه مستقيماً با وجود و جهان و انسان و زمان و خلقت و تاريخ و زندگاني و مرگ و سخن مربوطاند، نه با قيل و قال مدرسه. بين تحقيق و اسه تفاوتي كلي است كه دقيقاً به وسيلهي والتر بنيامين تعريف شده: محقق به هيزم و خاكستر توجه دارد، اسه ايست به آتش2».
گفتهي والتر بنيامين به ظاهر بارِ ارزشي فروتر و فراتري را به ذهن ميآورد كه گويي كار اسهايست مهمتر و ارزشمندتر از كار محقق است. براي پرهيز از اين دريافت نادرست، بايد توجه داشت كه: اولاً تا «هيزم»ي در كار نباشد، «آتش»ي افروخته نميشود. ثانياً دو رفتار متمايز (و نه متقابل) «تحقيق» و «جستار» (يعني موضوع محوري اين مقاله)، گرچه اولي مقدم بر دومي است، هيچكدام مهمتر و ارزشمندتر از آن ديگري نيست. اينها دو «گونه»ي متفاوت (و نه متضاد) مواجهه با آثار ادبي بزرگ است. ثالثاً اگر تحقيق و پژوهشْ اصول و قواعد شناختهي خود را دارد، جستار نيز قاعدهمندي ويژهي خود را دارد. با اين تفاوت كه اين قاعدهمندي «از پيشي» نيست؛ و هر جستار – مثل هر اثر خلاقهي ديگري – قاعدههاي خود را به همراه ميآورد. همين «قاعده»هاست كه جستار را از نوشتههاي بياسلوب، دلبخواهي، بيبنياد، و پراگندهگوييهاي بيضابطه جدا ميكند؛ و از قاعدهشكنيهاي معمول فاصله ميگيرد.
هر «جستار» قطعاً كار يك متخصص است؛ اما متخصصي كه در چهارچوب تخصص خود – و ضابطههاي مشخص و از پيش تعيين شدهي آن – محبوس نمانده است؛ و ميكوشد از آن فراتر رود.
خود شاهرخ مسكوب نوشته است: «ارمغان مور جستاري است دربارة چند مفهوم بنياديِ شاهنامه» ؛ و يادآور ميشود كه «تاريخ پيدايش و تدوين شاهنامه، منابع گذشته و سرنوشت بعدي آن تاكنون بيشتر با دريافت علمي و متعارف و از ديدگاه تاريخ ادبيات و نسخهشناسي و مانند آن مطالعه شده. پژوهشهاي «تاريخي – ادبي» و ارجمند دانشمندان در اين زمينه البته نخستين شرط شناخت حماسة ملي ايران و سرايندة آن است. از همينرو تحقيقات عالمانه و پرثمري نيز در اينباره شده است. اما از اينها گذشته كتاب مانند هر اثر هنري بزرگ، يكرويه نيست و بسته به دريافت و ديدگاه نگرنده چهرههاي آشكار و ناآشكار ديگر نيز دارد.»3.
بنابراين، او ضمن اينكه «دريافت علمي و متعارف» و «پژوهشهاي تاريخي -- ادبي» و«تحقيقات عالمانه و پرثمر» «دانشمندان» را ارجمند و مفيد و ضروري ميداند، رويكرد ديگري را در جستوجوي «چند مفهوم بنيادي شاهنامه» پيشنهاد ميكند، كه همان «جستار» است. او ميگويد: «كار شاعري چون فردوسي آفرينش ديد و دريافت و زيباييشناسي تازه، پيدا كردنِ ناپيداست [...]. كار او از سويي «يافتن» معناي دروني و ناخودآگاه تاريخ انسان و جهان است و از سوي ديگر بازنمود آن در سخني كه آيينة درستنماي زيبايي است. و اين خويشكاريِ شاعر تنها به ياري دانشِ «خودآگاه» به انجام نميرسد؛ وگرنه دانشمندان شاعر بودند. اين مهم را بسي بيشتر «ناخودآگاه» او به سرانجامي فرخنده ميرساند». سپس به صراحت بيشتري يادآور ميشود: «در اينجا غرض بررسي علمي دانستههاي فرهنگي و «درونذهني» يا دادههاي واقعي و «برونذهني» نيست؛ تلاشي است براي رسيدن به دريافتي ديگر از جهانبيني شاهنامه؛ از داستاني، روايتي و گفتاري؛ جستوجويي به اميد دستيابي به حقيقتي از نو».
اين «دريافت» و «جستوجو» است كه ميتواند دانشآموزان و دانشآموختگان را «دانشجو» كند و «حقيقتي نو» را كه در هر دورهي تاريخي جلوهيي خاص مييابد، به دست دهد. مسكوب ميگويد: «آثار ماندني از زمان خود در ميگذرند و به نسبت هر دورة تاريخي، معني تازه مييابند» گرچه «خود محصول زمان»اند... .
اين «معني تازه» چيزي نيست كه بتوان در دانشگاههاي ما «با دريافت علمي و متعارف و از ديدگاه تاريخ ادبيات و نسخهشناسي و مانند آن» و صرفاً به مدد «پژوهشهاي تاريخي – ادبي» و «تحقيقات عالمانه» به آن دست يافت. جستارهايي همچون جستارهاي شاهنامهايِ مسكوب است كه امكان دست يافتن به «معني تازه» و متناسب با امروز را فراهم ميكند. اينگونه جستارها و فرمهاي ادبيِ غيرتخصصي و فراتر از «قيل و قال مدرسه»، در جستوجوي اين است «كه ببينيم امروز – در اين زمان و مكان كه در آنيم – از شاهنامه چه ميتوان دريافت. ارمغان مور با برخورداري از دانستههاي امروزي بيشتر جوياي «نادانسته»هاي آن روزي و نگاه به ناخودآگاه شاعر است و گمان دارد كه از اين ديدگاه ميتوان به عرصههاي تازهاي از هستيِ شعر و شاعر نظر افكند»؛ و اينكه «ما خوانندگان كنوني از كار پيشينيِ شاعر چه ميفهميم»؟
وقتي كسي بتواند «تحقيق و تخصص و علمش را در رختكن» بگذارد؛ و از كرسي استادي موقتاً پايين بيايد، و «بحث و جدل» و «قيل و قال مدرسه» را فعلاً رها كند، و به جستوجوي «معني تازه» و «حقيقتي از نو» برخيزد، شايد به معاني ناپيدا و «زيباييشناسي تازه» و «معناي دروني [...] انسان و جهان» دست يابد. با اينگونه جستارهاست كه «افزون بر روش علمي استادان تاريخ و ادب براي شناخت شعر و شاعر و دانستن خواست «آگاهانة» او»، ميتوان به «دلگواهي و بينش او» نيز پي برد؛ و ««آن را كه يافت مينشود» بازيافت»؛ و فهميد كه «چگونه ناخودآگاه او [شاعر]، اكنون خودآگاه ماست».
خلاصه اينكه: «شاهنامه تاكنون بيشتر بهعنوان شاهكاري ادبي، تاريخي، ملي و گنجينة خرد و فرزانگي نگريسته و بررسي شده و ميشود. شايد اينك وقت آن است كه با برخورداري از انبوه اين پشتوانة گرانبها، شاهنامه انديشيده شود؛ همانگونه كه فردوسي خود «تاريخ» را ميانديشيد؛ يا مثلاً سهروردي فلسفة خسرواني و هدايت خيام را؛ و در «پيام كافكا»، روزگار ما را. سرمشقهاي آموزنده از اين دست (بهويژه در برخورد متفكران مغربزمين با ادب خودشان) كم نيست. اما انديشيدن نيازمند «شجاعت» است، نه به معناي بيباكي، پروا نكردن و ترس را نشناختن؛ بلكه به معناي پيروزي بر ترس، آن را آزمودن و از دامگاه آن برآمدن!».
اصفهان
29 / آبان / 1384
پينوشتها:
[1] - نگاه كنيد به: حميد فرازنده / ديگر چه ديديد؟ / چاپ اول: 1383. نقش خورشيد. اصفهان. در «مقدمه»ي اين كتاب، با عنوان «كوششي در معادليابي براي Essay»، ضمن اشاره به معادلهاي آن در برخي زبانهاي اروپايي، به پيشينه و مفهوم اين نوع ادبي هم اشاره شده است.
2 - به نقل از روزنامه شرق.
3 - شاهرخ مسكوب / ارمغان مور / چاپ اول: 1384. نشر ني. تهران. (پيشگفتار). (آنچه از اين پس در «» ميآيد، از پيشگفتار ارمغان مور است. |