|
چهارشنبه 23 / آذرماه / 1384
هر كس در زندگياش به كاري دل ميبندد و آن را با جديتي بيش از كارهاي ديگر انجام ميدهد. همين دلبستگي و جدّيت، اگر از تداوم كافي هم برخودار باشد، كار او را خاص و از كارهاي تفنّنيِ ديگران متمايز ميكند. من ادعا نميكنم كه در داستاننويسي كار خاصي كردهام؛ اما «نوشتن» برايم از هر كار ديگري مهمتر و جديتر بوده است. در اين بيست و چند سالي كه از كار دلخواهم – معلمي – محروم بودهام؛ خود را با نوشتن تسكين دادهام. با اين همه، تا همين شش – هفت سال پيش چندان اشتياقي به چاپ كتاب نداشتم. چاپ چند كتاب كوچك براي كودكان و نوجوانان، در جواني و در نيمهي اول دههي پنجاه، تجربهيي نبود كه بخواهم آن را تكرار كنم. پذيرفته بودم كه از دو گروه «پديدآورندگان» و «خوانندگانِ» كتاب، من از گروه دومام؛ و به همين خرسند بودم. ميخواندم، و گاهي هم چيزهايي مينوشتم. ديگر به ميانسالي رسيده بودم و بلندپروازيهاي جواني را نداشتم. اما قضايا طوري جفتوجور شد كه يك ناشر تازهنفس اصفهاني به ميدان آمد و «تعليق» مرا پس از يازده سال كه از نوشتنش گذشته بود، چاپ كرد. استقبال نسبيِ خوانندگان و تقدير صاحبنظران از اين «داستان بلند»، و چاپ دوم آن در همان سال، پرهيز بيستوچند سالهي مرا شكست؛ و لاجرم من هم به گروه «پديدآورندگان» پيوستم؛ بياينكه از گروه خوانندگان كتاب بيرون آمده باشم.
«چهار فصل در بازخواني شعر» و «نيمهي سرگردان ما» (مجموعه داستان) و «نامها و سايهها» (رمان) و «خورشيد» (يك داستان بلند)، كتابهاي ديگري بود كه از من به ترتيب چاپ شد؛ و دستكم به خودم فهماند كه من هم نويسندهام! در اين ميان، در پديد آوردن كتابهاي ديگري هم مشاركت داشتهام كه «شكارچي خرگوش، در شعر و زندگي تدهيوز و سيلويا پلات» (با حميد فرازنده) و «جسم و جان» از ميلان كوندرا / احمد ميرعلايي و «طعم آفتاب» (شعرهاي روشن رامي) را ميتوانم نام ببرم.
كارها نسبتاً خوب پيش ميرفت؛ و من داشتم باور ميكردم كه اگرچه مرا از دانشآموزانم جدا كردند و از آنچه به آن دل بسته بودم (يعني دانشآموزان و كار معلمي) محروم ماندم، اما چندان هم غريب نيفتادهام. ميتوانم بنويسم و كتاب كنم؛ و از اين راه گامي در اين جهت بردارم كه: من هم هستم!
«داستانهاي نانوشته» (مجموعهيي از هفت داستان كوتاه، با موضوع مشتركِ داستان و داستاننويسي) كه تا امروز بيش از 5/2 است در انتظار مجوز نشر مانده، مرا از آن خوشخياليها بيرون آورد. فهميدم كه – به قول فروغ: «چراغهاي رابطه تاريك است». فهميدم كسي كه صلاحيت معلمي نداشته باشد، صلاحيت نويسندگي هم ندارد. با اين همه، يك رمان ديگر («نامهي سرمدي») و يك كتاب با عنوان «باقيماندهها» (چند داستان كوتاه) را به ناشر سپردهام.
«باقيماندهها»، همانطور كه در «درآمد» آن گفتهام، حاوي تمام آن داستانهاي كوتاهي است كه تا پايان سال 1383 نوشتهام. فكر نميكردم ديگر فرصتي براي نوشتن داشته باشم. «باقيماندهها» ميتوانست اسم بامسمايي باشد كه با آن سفرهي داستاننويسي و سفرهي عمر من برچيده ميشد؛ و من هم به ديار سايهها ميرفتم. نميدانم چرا خيال ميكردم ارديبهشت و خرداد 83 آخرين ماههاي عمر من است! به قول عوام: به دلم الهام شده بود، و اين الهام آنچنان قوي بود كه نوعي اطمينان خاطر را برايم به ارمغان آورده بود. اما اين خواب خوش تعبيري نداشت، و حالا كه شش ماهي از آن ضربالاجل گذشته، هنوز هيچ خبري نيست كه نيست. سالها پيش، در پايان غزلي سروده بودم كه: «تشنهي يك جرعه بودم در سراب زندگي / جرعهي جامي ز مرگ آجلي خواهم كه نيست». اين تشنگي هنوز و همچنان هست.
عليايحال نفسي ميرود و ميآيد، و نوشتن داستان هم طبعاً ادامه دارد. يك رمان به نام «نميشود!» و شش داستان كوتاه (تا امروز) حاصل اين سال است. اسم كتابي را كه شامل شش داستان ياد شده است (و داستانهاي ديگري كه احتمالاً تا پايان اين سال خواهم نوشت) گذاشتهام «داستانهاي 84». با خود ميگويم: حالا كه آن مقصود ناديدني مدام پاپس ميكشد و آمدنش را به تأخير مياندازد، من هم همچنان به كار دلخواهم ادامه ميدهم و داستانهاي هر سال را به ترتيب دستهبندي ميكنم: "داستانهاي 84" ، "داستانهاي 85" ، "داستانهاي 86" ، و همينطور تا آخر!
به اين ترتيب ديگر نيازي به انتظار و همتي براي جمع كردنِ سفره نخواهد بود. سفرهيي را كه من پهن كردهام، بگذار ديگران جمع كنند. ديدارِ آن مقصودِ ناديدني هم كه ميدانم هرگز ميسر نميشود. او كه بيايد، من رفتهام! راهي نيست جز اينكه قيدش را بزنم و اصلاً به آن فكر نكنم. چهبسا درست همان وقتي كه فكرش را از مخيّلهام راندم، خودش پاورچينپاورچين، با آن گامهاي نمدين، بيايد. فقط اي كاش در آن دمِ آخر، در آن لحظهيي كه او از اين در وارد ميشود و من از آن در بيرون ميروم، در آستانهي در خيلي معطل نمانم. يعني نمانيم. او فوري بيايد و من فوري بروم. |