|
در آذرماه 1324، در محلهی احمدآباد اصفهان، در خانوادهیی بسیار مذهبی به دنیا آمدهام. در همین شهر، و در همان محله، به دبستان«جلالیه» و دبیرستان «گلبهار» رفتم. سیکل دوم دبیرستان را هم در رشتهی ادبی، در دبیرستان «کازرونی»، در محلهی طوقچی خواندم. خانهی پدربزرگ پدریام در محله احمدآباد، و خانهی پدربزرگ مادریام در محلهی طوقچی بود. بسیاری از فضاهای داستانیام از این دو خانهی بزرگ و فضاهای تو در توی آن میآید که خیال را بال و پر میداد و ذهن خیالپرداز و درونگرای مرا به پرواز وامیداشت. پروازی نهچندان بلند. بال بالزدنی در یک فضای بسته که هم از لحاظ جغرافیایی، هم از نظر فرهنگی، خیلی تنگ و تار بود. مدرسهها هم چیز بیشتری نداشت. فقط کتابها بود که حصارها را میشکست و مرا میبرد تا کجاها. در خانهی ما کتاب خواندن چندان مجاز هم نبود؛ و همین بود که مرا به خواندن حریص میکرد. با هر جانکندنی بود، کتابی میخریدم یا کرایه میکردم تا ساعتها در پستویی یا یکی از آن اتاقهای خانهی بزرگ، به گوشه کنار جهان سری بکشم. با این همه، آدمی منزوی بار نیامدم. دوستان تاق و جفت خود را داشتم و عصیانها و شورشهای محدود خود را. دور از چشم خانواده به سینما و خیابانگردی میرفتم که سرانجامش رسید به کار تئاتر.
نوشتن داستان را از همان نوجوانی شروع کردم؛ اما تا برسد به نوشتههایی که بشود خواند، سی سالی طول کشید.
بعد از دبیرستان، رفتم به خدمت نظام (سپاه دانش) که از پادگان همدان شروع شد و در روستاهای بخش رزن همدان (روستای نینج) ادامه یافت.
خدمت سپاه دانش که تمام شد، به شغل آموزگاری رفتم به روستای «ورزنه» در حاشیهی کویر و نزدیک باتلاق گاوخونی. همانوقتها (سال 1348) با دخترعمهام «مرضیه» ــ من به او میگفتم «مرزه» ــ که سه سالی بود با هم نامزد بودیم ازدواج کردم؛ و در یکی از آن خانههای اجدادی خانه گرفتیم. هر دو پسرم ــ آرش و مازیار ــ در همان خانه به دنیا آمدند. «مرزه» اکنون دو سالیست که مرا تنها گذاشته است.
بعد از پنج سال آموزگاری در «ورزنه»، آمدم به روستایی نزدیکتر به اصفهان (سگزی) و همراه با کار آموزگاری رفتم به دانشسرای راهنمایی (رشته علوم انسانی) و دانشگاه اصفهان (رشته زبان و ادبیات فارسی). از دانشسرا مدرک فوق دیپلم، و از دانشگاه مدرک لیسانس گرفتم و درس خواندن را برای همیشه رها کردم. اما اشتیاق به خواندن و نوشتن، که حالا چاپ هم به آن اضافه شده بود و آن را جدیتر جلوه میداد، همچنان بود و روزبهروز ریشهدارتر میشد. همراه با آن، کار تئاتر و سرودن شعر و کشیدن کاریکاتور هم، کم و بیش، از سرگرمیهای من بود.
چاپ نوشتههای من از مجلهی فردوسی، در سال 1346 شروع شد و با نشریههای هفتگی و ماهانهی دیگر ادامه یافت.
سال 1357، سالی سرنوشتساز برای مردم ایران و من بود: تئاتر و کاریکاتور را گذاشتم کنار. یکی دو سال بعد، از تدریس هم محروم شدم. بعد، از آموزش و پرورش بازنشستهام کردند. با یاران «جُنگ اصفهان» ــ که با برخی از آنها آشنا بودم و برخی را دورادور میشناختم ــ پیوند خوردم؛ و سرگردانیام در کوچهپسکوچههای شعر و داستان و نمایشنامه و کاریکاتور و مقالههای پراگنده سر و سامانی یافت. جلیل دوستخواه، احمد میرعلایی، هوشنگ گلشیری، در این میان نقش کارسازتری داشتند. گرچه بعد از چند سال، اولی از ایران رفت، و دومی سربهنیست شد، و سومی بعد از چند ماه که با هم بودیم به تهران برگشت و سرانجام، بعد از عمری نهچندان دراز اما پربار، از دنیا رفت (افسوس). علاوه بر اینها و دیگر دوستان «جُنگ اصفهان»، از دیگران هم چیزها آموختهام و همچنان میآموزم.
در اوایل دههی پنجاه، ناشری اصفهانی چند کتاب از من برای کودکان و نوجوانان چاپ کرد، که وقتی به بیارزش بودن آنها پی بردم که کار از کار گذشته بود. همین تجربه مرا در چاپ نوشتههام بهصورت کتاب محتاط کرد. فاصلهی چندساله میان تاریخِ نوشتن و تاریخ چاپ کتابهای بعدی، از همینجا سرچشمه میگیرد.
در سال 1378 «تعلیق» (یک داستان بلند)، سال 1379 «چهار فصل» (در بازخوانی شعر) سال 1380 «نیمهی سرگردان ما» (مجموعه داستان)، و «شکارچی خرگوش» (در شعر و زندگی تدهیوز و سیلویا پلات) با حمید فرازنده، سال 1382 «نامها و سایهها» (رمان)، سال 1383 «خورشید» (یک داستان بلند) از من چاپ شده است. یک مجموعه داستان به نام «داستانهای نانوشته» و یک رمان به نام «نامهی سرمدی» و کتابی به نام «باقیماندهها» (چند داستان) هم پیش ناشر است که هنوز چاپ نشده است. عنوان این آخری نشان میدهد که کار خود را تمامشده میدانم؛ اما از آنجا که توبهی گرگ مرگ است، باز داستانی در دست نوشتن دارم که اگر تمام شود، یک «رمان کوتاه» خواهد بود.
علاوه بر اینها، انبوهی از مقالهها هم هست که در زمینههای مختلف فرهنگی نوشتهام و تنوع آن نشان میدهد که اگر چه تفننی نبوده، اما در هیچ رشتهیی خود را «متخصص» نمیدانم.
وقتی از آموزش و پرورش جمهوری اسلامی بیرونم کردند، هفت سال به کارهای مختلفی پرداختم که هیچ ربطی به ادب و هنر نداشت؛ اما بیادبی هم نبود. بعد از آن هفت سال، به حرفهی مطالعات شهرسازی و معماری روی آوردم که با شرکت «پژوهش و معماری» شروع شد، و با «مهندسان مشاور پلشیر ـ معمار و شهرساز» ادامه یافت. حالا بیش از پانزده سال است که با «مهندسان مشاور پلشیر» همکاری میکنم. مقالههای مربوط به معماری و فضاهای شهری و مطالعات مربوط به آن، از همینجا میآید. در این حرفهها تحصیلات مدرسهای ندارم؛ و کسی هم نبوده است که مستقیماً چیزی به من بیاموزد. اگر چیزی هم یاد گرفته باشم، همه را از نوشتههای دیگران آموختهام. در واقع آدمی خودرو بودهام مثل علف هرزی که هر وقت خاک خشک پیرامونم به نم بارانی تر شده، سری کشیده و خودی نمودهام که امیدوارم خودنمایی نبوده باشد. با این همه، از خواندن و باز خواندن نوشتههای خودم، تا وقتی برود زیر چاپ، و حتّا بعد از آن، لذت میبرم.
یکشنبه 11 / اردیبهشت / 1384
اصفهان |